|
پس من پشه ی خوشبختی هستم بدون آزادی پس از بیان!
|
زندگی ام حالت انگشتی چروک داشت.استخوانی با شولایی پاره از پوست بر گرد.
خورشید غروب کرده... اینجا تنها نشسته ام.کسی نیست.صدایی نیست... حتی نوری هم نیست.الکتریسیته ای در سیم نیست.برقی نیست.
زندگی ام حالت انگشتم را دارد.
سالها که میگذرند....دندان ها میریزند.موها میریزند.جایش فکر میروید.چروکی میآید و غرور میرود.خمودگی میاید اما راستی و درستی هم میاید.
چه سود؟وقتی کسی نیست...برای خودم حرف میزنم.بوی نم گرفته ام.کی حمام رفتم؟ظهر چه خوردم؟گیتارم تنها یک سیم دارد زمانی خوب ساز میزذم برای کسانی که از در می آمدند و دوستم داشتند و بوی خوب میدادند...نه بوی نم....و من را در آغوش میگرفتند.
آغوشم خیلی وقت است گرفتنی نیست.گونه هایم که نابوسیدنی است.این تن انگار حتی قبل از قبر و گور...پوسیدنی است.
فکر میکنم عزراییل چه شکل باید باشد و اگر 10 سال دیگر عمر کنم آنوقت در 82 سالگی چه شکل میشوم؟لکنتم در گفتار شاید تبدیل به گنگی ای شود . و شاید حالت چشمانم آن موقع حس نوع دوستی را در کسی بیدار کند...اگر کسی باشد.فکرهایم را برای که بگویم؟داستان ننوشتم.میخواستم.هیچ کار نکردم اما.گذاشتم رودخانه ی زندگی مرا تا اینجا تا دریای پوسیدگی بیاورد. و اگر بمیرم و بعد هیچ نباشد...حتی خودم چه؟
اهمیتی ندارد.اگر خودم هم نباشم.اگر قوت داشتم...چاقو را در قلبم فرو میکردم.
نه قوت دارم اما و نه جرات.جرات صدمه به خود و قوت فشار به تو.
برق میآید...تازه شمع ها را یافته بودم...
و زندگی ام همچنان انگشتی است.