تبليغاتX
پشه ی حراف - چهارده روز
پس من پشه ی خوشبختی هستم بدون آزادی پس از بیان!

۲  هفته مانده بود به اول مهر.هنوز گرمای تابستان را میشد حس کرد.پیراهن ها از فرط گرما به بدن های خیس و عرقی میچسبیدند.

اما نه در صبح.صبح ها خنک است حتی در شهریور.اتوبوس دوده گرفته بود.راننده اش  چرتی بود.یا شاید قیافه اش اینطور مینمود.سبیل نازک اما پرپشتی داشت.مسافر پنجم سوار این اتوبوس صورتی رنگ شد تا به تجریش برود  نه اینکه بین راه پیاده شود.

گوشی ای در گوشش بود و وزوزی از آن بیرون میامد...به راننده گفت بلیت ندارد و راننده گفت پس بهتر است پیاده شود. اما نه او پیاده شد و نه راننده اعتراضی کرد.درخت ها بلندبلند بودند و برگهایشان که نسبت به بلندی آنها کوتاه کوتاه بودند...کمکمک میریختند و روز قبل کلی برگ از همه ی درختان تهران ریخته شده بود و بسیاری از آنها نیز له شده بودند.

مسافر پنجم که به بیرون نگاه میکرد سگی را سفید دید.کلاغی را سیاه یافت و گربه ای را ملوس.بعد صدای دستگاهش را قطع کرد.زمان پیاده شدن بود.

تاکسی گرفت تا دار آباد.  

از پارکی گذشت دارای نیمکت هایی.

مردی روی یک نیمکت خواب بود.پیر بود.موهایش ژولیده نبود اما لباس هایش پاره بودند. و کفشش پاره که نه افتضاح بود .۲ تا انگشت از پای راست نمایان بودند و کفش پای چپ تقریبا کف نداشت چون کف اش نیمبند در هوا ول مانده بود .کفشهایش را بالای سر او گذاشت و از کیف پولش ۶۳۰۰ تومان پول در آورد و در لنگه کفش پای راست گذاشت.و بعد رفت.

 

***

 

۲ هفته بعد که بر میگشت کفشهایش را پای مرد ندید.اما مرد که اینبار بیدار بود...وقتی او را دید گفت کفشی دارد که نمیخواهد.و میخواهد آن را به او بدهد.

کفشش را پس گرفت اما ۶۳۰۰ تومان را نه.

+ نوشته شده در  جمعه 9 آذر1386ساعت 19:13  توسط dreamer