|
پس من پشه ی خوشبختی هستم بدون آزادی پس از بیان!
|
[از بین توده های ابر به آن دو نزدیک میشویم ]
-تو حامله شدی؟
-گمونم
-قرار نبود!
-حالا که شده.
-از کجا معلوم مال من باشه؟
-خفه شو !ایکبیری حیوون!آشغال!
-هییییس!شوخی کردم...
-کثافت!
-خودمو میکشم...من بچه نمیخوام!
-بکش به درک...به درک...به درک هرزه!
[هق هق دختر]
-باور کن...اگه بمونم بچه رو میکشم...کودومو میخوای؟
-حیوون!عوضی!نفهم!بی احساس...ازت متنفرم...متنفرم!
-هیچ خوشم نمیاد از حرفات....
[دختر به سر و صورت پسر مشت میزند و چنگ میگیرد حسابی دیوانه شده]
-میکشمت! خودم میکشمت!
[پسر از زیر شلوارش- یا حتی زیر شلواری اش چون دقت نکردم! -یک دولول در میآورد و میگذارد زیر غبغبش]
-برو عقب کثیف نشی!
-چیکار میکنی....فک کردی داری چه غلطی میکنی؟
[بنگ.خون روی سر و صورت دختر نقش بسته.جنازهی مرد جوان هنوز ایستاده است...اما تقریبا سر ندارد تنها ادامه ی ستون فقراتش در بالاتر از گردن به پاره ای استخوان خرد و خمیر شده که رنگی متغیر بین زرد و قرمز دارد وصل شده.بارانی نوی من هم چند قطره خون را پذیراست]
***
[جنازه تفنگ را میاندازد دست در جیبش میکند و یک باد کنک در می آورد و آن را به دختر میدهد.دختر آن را باد میکندبه تدریج روی بادکنک خطوط چهره ی جوان پدیدار میشود...بادکنک شفاف است.تویش پر است از خون و داخل آن یک جنین سرخ شناور است!من میترسم!دختر پسر را نگاه میکند که حالا یک سر بادکنکی دارد. لبهای خونی اش که ناشی از تهوع و باد کردن توامان است میلیسد و جنین داخل سر/بادکنک قهقه میزند و من میترسم باز و اینبار همه شان قهقهه میزنند و خون روی بارانی مرا تبدیل به سوسک کافکا میکند بی آنکه شب بخوابم و صبح بلند شوم....همه شان رامیخورم بی اینکه اینبار مثل سوسک کافکا متمدن باشم چون یک سوسک عصبی هستم و هیچ پیف پافی هم در کار نیست که دخلم را بیاورد! بعد از اینکه آخر از همه جنین را هم خوردم...شروع میکنم خرت و خرت دست خودم را خوردن...یا جویدن یادم نیست]