تبليغاتX
پشه ی حراف - داس و قاشق
پس من پشه ی خوشبختی هستم بدون آزادی پس از بیان!

صدای در آمد.

عزراییل در را باز کرد.جبرییل بود.

-آه تویی!

ـآه منم.

بسته ی شیرینی را روی میز گذاشت کنار گلدان.عزراییل در را بست داسش-یا همان وسیله ی مخوفش...اگر اسمش داس نیست-را برداشت.جبرییل گفت:

-این ها را از بی بی خریدم.خوشمزه اند.ناپلئونی...نمیدانم دوست داری یا نه...

-شخصا ناپلئون را دوست ندارم...خیلی طول کشید تا دستورش رسید...یعنی دستور مییامد که من مثلا در فلان جا حضور داشته باشمتا موعد مرگ برسد...اما حکم مرگش مرا چند هزار سال پیر کرد...شیرینی اش را نمیدانم اگر خوردنش به سختی ستاندن جانش باشد....

-سخت میگیری!

-...جانش باشد...یادم رفت چه میخواستم بگویم!پریدی وسط حرفم!

نگاهی به داسش انداخت ریختش دیده نمیشد.البته ردایش جوری بود که جبرییل سمت و سوی نگاهش را نمیفهمید.اما داشت به داسش نگاه میکرد.بعد باز به جعبه ی شیرینی نگاه کرد و سپس گفت:

-چای؟

-نه!

-قهوه؟

-نه!...من برای کار دیگری آمدم.

-پس این شیرینی؟

-این برای خودم است...میبرمش.

-از من پرسیدی دوست دارم یا نه!!!

- پرسیدم که پرسیدم!پرسیدن راجع به میل به خوردن شیرینی مالکیت آن را برای پرسش شونده  همراه میاورد؟

-سفسطه میکنی؟

-این سفسطه نیست!

-کاری که داشتی را بگو وگرنه منتظر دستور نمیمانم!داس در دستم است سر تو هم روی گردنت!

-گوز های شور!

عزراییل پروازی دور خانه کرد.داس در دست.اما جبرییل در وسط ایستاد.هر دو صبر کردند.هیچ کدام  برای چند ثانیه حرفی نزدند.

عاقبت جبرییل جعبه ی شیرینی اش را برداشت.به سمت در رفت در را با دست چپ باز کرد  زیر چارچوب آن ایستاد.گفت:

-دستور این است.جوانی پای کامپیوتر داستانی مینویسد.از کائنات به غایت میداند.آن داستان نباید منتشر شود.مامور عدم انتشار آن تویی.این چنین خواهد قادر مطلق.

همیشه راجع به قادر مطلق با همین لحن حرف میزد.

- با چه ترفندی....؟

-روسپی تویی! از رهگذر شیوه ی عشق بازی میپرسی؟کارش را بساز!

-روسپی تویی!!!لکاته !

اما دیر شد جبرییل رفته بود...همیشه همین طور بود.کار باید با فحاشی تمام میشد.حتی اگر شیرینی ای هم در میان میبود.

***

اما نویسنده ی جوان ناگهان ننوشت...در داستانش عزراییل را فرستاده بود تا نویسنده ای را بکشد.تصمیم گرفت یک کاسه انار بخورد.رفت از ظرف بلوری داخل یخچال یک کاسه انار برای خودش ریخت...قاشقی در آن انداخت و وقتی وارد اتاقش شد...عزراییل را بر جای خود دید.روی صندلی کامپیوتر خیره به عکس زنی در دسکتاپ که من هم خیلی دلم میخواهد بدانم کیست.چون از این زن ها دیگر نمیشود پیدا کرد. منظورم زنی است که دماغ و سایر چیزهای بدنش برای خودش باشد همانی باشد که از اول بوده و تا آخر هم همان بماند.شاید هم من اشتباه میکنم....اما این که آیا من اشتباه میکنم یا اشتباه مرا...مربوط به این داستان نیست...این داستانیست راجع به عزراییل ...یک نویسنده...و یک جبرییل...و شاید برخی چیزهای دیگر مثل کاسه ی انار و خدا.پس بقیه اش را بخوانید.

عزراییل از روی صندلی بلند شد و به جوان گفت:

-من مامور انتقال شما بین ۲ جهان هستم.

-و من هم مامور انتقال شما بین دو جهان نیستم!

عزراییل با خود گفت :"این پسر بیش از حد میداند!جبرییل راست میگفت!"

جوان بر صندلی زرد نشست-این صندلی جزو همان برخی چیزهای دیگر است که چند سطر پیش اشاره شد-و  قاشقی انار در دهان گذاشت...به عزراییل گفت:

-با آن داس مرا میکشی؟

-بله...

-اما فرش پر خون میشود...آن را تازه شسته ایم...میخواهی اینجا را و مخصوصا این فرش رابه گه بکشی؟شیلنگی چیزی نداری تا جلوی فوران خون از رگ را بگیرد؟

-در واقع دیگران علت مرگ شما را داس بنده نخواهند دانست...من با داس سرتان را جدا میکنم...اما در حقیقت شما بر اثر ایست قلبی میمیرید...من سر روحتان را از بدن روحتان جدا مینکم...اما جسم بر اثر ایست قلبی میمرد...گرفتید؟

-بله.یک جور هایی نمادین است!

-بله...زیبایی شناسی زیادی در آن به کار رفته...خود قادر مطلق...آنرا طرح ریزی کرده اند.

-من قادر نسبی ام میدانستی؟

-یک قادر نسبی بی مزه...

-بستگی دارد که به چه چیز بی مزه بگوییم....میتوانم انارم را تمام کنم...؟

-نه نمیتوانی!

-تو مامور مرگ بی قیدی هستی....من هم حقوقی دارم!!!

گفت:بی قیدم....و بی بند

و داس را با یک حرکت به روح جوان زد....سر روح از بدن روح جداشد.جسم ایست قلبی کرد.جسد جوان مثل مدفوع خارج شده از  راست روده که بر چینی سفید سرویس بهداشتی می افتد...به زمین افتاد.کاسه ی انار افتاد.انار ها روی زمین پخش شد.صندلی زرد نیز بر اثر شدت نیروی وارده بر گردن روح تکان شدیدی خورده و واژگون شده بود.فرش تا فردا به گه کشیده میشد چون جسد جوان روی انارها افتاده بود و رنگ قرمز آن پدر رنگ کرم فرش را در میاورد.عزراییل سر داس را تمیز کرد و روح جوان را با خود برد.جبرییل ناشیانه ناپلئونی های بیبی را میبلعید و دست و بالش را کثیف میکرد .قادر مطلق خشنود بود چون فرامینش اجرا شده بودند...و چاره ی دیگری برای کسی که فرامینش اجرا شده اند جز خشنودی نیست.قاشقی که سابق بر این در ظرف انار بود الان ۳ سانت ونیم با انگشت اشاره ی دست چپ جوان فاصله داشت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 آبان1386ساعت 14:13  توسط dreamer