|
پس من پشه ی خوشبختی هستم بدون آزادی پس از بیان!
|
تا انتهای آسمان چقدر مانده ؟!
دو تکه ابر و مقداری غبار
صدایی حرف می زند که نمی تواند صدای کسی باشد مگر من ، چونکه کسی نیست جز من
آری من او را گم کرده ام و او مرا گم کرده ، از میدان چشم ، از میدان گوش
مگر ممکن است که چنین چیزی خواسته باشم ؟!
قبل از آنکه خبر گم شدنم را بدهم می گویم که هیچ نیازی به داستان و کلمات و خیال بافی نیست
همین زندگی برای همه کافیست ...
مرد تنها ، برای یک بار می میرد !
هیچ قید و بندی متوجه ی مامورین نیست !
دیگر امروز نبود ، دیروز بود
همیشه دیروز بود
و حالا دیروز است و من دیگر فکر نمی کنم و دیگر فکر نمی کنم و دیگر فکر نمی کنم ...
حواست هست؟
یک سناریو هیچ وقت دو بار ساخته نمی شه ...