تبليغاتX
پشه ی حراف
پس من پشه ی خوشبختی هستم بدون آزادی پس از بیان!
برای رعنا کل ِ روز کسالت آور بود.

به کاکتوس هایش آب داده بود.آب در گلدان پایین تر نمیرفت. جمع شده بود،کمیش هم سر ریز شده بود.

گلدان کوچک بود و پلاستیکی.رنگش هم سیاه بود.موی ِ رعنا هم سیاه است.

رعنا میخواهد مرا بکشد.منتها من قبل از اینکه او مرا بکشد،کلک ِ خودم را میکنم.یک روزی،یک وقتی،یک جایی.

او دوست دارد من ریز باشم،خیلی ریز.در آن گلدان جا شوم.و در آن آب غرق شوم.اما من ریز نا شدنی هستم.

من گلدرشت ترین خاطره ی اویم.

نمیدانم من یک گلدرشت ِ خوبم یا بد.همین که هستم کافی است.نظر ِ او این نیست.

بودن ِ خالی برای او بد است.او کیفیت میخواهد.زن ِ کمیت ها نیست.

همه ی فکرهایش را کرد .حمام گرفت.موهایش لوله لوله شدند.کاترش را در جیب ِ مانتویش قایمیده بود.من به قلمبگی ِ جیبش توجه نکردم.شاید هم اصلا قلمبه نشده بود.این یک تناقض است.تناقض در منابع اطلاعاتی.به عنوان ِ قهرمان داستان نمیدانم که قلمبگی وجود دارد.اما به عنوان ِ دانای کل میدانم کمی قلمبگی در جیب ِ راست ِ مانتوی او یا بهتر بگویم تن پوشش ،وجود دارد.

اما رعنا این کاره نبود.این بود که فقط کاتر را در آورد کمی به طاها که من باشم بد و بی راه گفت.کمی هم جواب شنید.فحش خورد و البته فحش داد.در نهایت کاتر در بدن من فرو نرفت.طاها تبدیل ِ به ها نشد.

من هم این ها را نوشتم تا بگویم دختر هایی که به کاکتوسشان آب میدهند...از بهشت آمده اند.کاتر به کارشان نمیآید.

+ نوشته شده در  شنبه 26 بهمن1387ساعت 1:44  توسط dreamer  |