تبليغاتX
پشه ی حراف
پس من پشه ی خوشبختی هستم بدون آزادی پس از بیان!

میخواستم روزی کاسه ی سر این پیرزن را کاسه ی غذای خود کنم.صاحبخانه ها به ندرت زن هستند و به ندرت پیر.زن نیستند چون زن ها کمتر به دنبال کسب و کار حساب کتاب دار هستند.زنها احساساتی هستند و احساسات حساب کتاب بر نمیدارد.و  پیر نیستند چون پیر ها کارهای مهم تری برای انجام دارند...مثل مردن و مثل قصه تعریف کردن.

اما این پیر فرتوت که جلوی من نشسته نه قصه تعریف میکند و نه قصد دارد بمیرد به علاوه یک زن است و این من را میرنجاند .او میخواهد بگوید من مهربانم که تو داری در کاسه ی من خوراک لوبیا و گوشت گاو میخوری.این کاسه سفید است.تویش به غیر از گوشت گاو و لوبیا سبز...مقادیری سیب زمینی لهیده و مقادیری آب برای رعایت اصل آبکی بودن غذای مسن تر هاست.

اما من این را محبت نمیدانم .محبت این نیست.یک بار دیگر انگشتانش را  نگاه کرد تا مطمئن شود تمیز هستند بعد رو به من گفت:

-کمی روغن ریتون نمیخواهید؟

و من فکر کردم که نه...من تنها مرگ تو را میخواهم.اما  این ها را نگفتم...بلکه گفتم خوشحال میشوم. و با اینکه خوشحال نشدم لبخند پهنی زدم.او با خستی که خاص خودش بود در قاشق چایخوری روغن چکاند بعدآن را روی غذای من ریخت و گفت:

- بیشتر نمیخواهید؟

-خیر...

-مهلت شما برای پرداخت اجاره تمام شده...

-و صبر شما...

-و صبر من...

-میدانم...من شما را درک میکنم...اما ازتان میخو...

-شما درک نمیکنید...من تصمیم به آوردن شخص جدیدی گرفته ام...

-به عنوان مستاجر؟

-نه به عنوان صاحبخانه....

-شوخی میکنید؟

-شمایید که جدی نمیگیرید...خوراکتان را بخورید...بهتان پول میدهم تا کارگری بگیرید...خرت و پرتهایتان را با کمک او به خیابان بیاورید.و الا خودم این کار را میکنم...

-اما فرصت من کافی نبود...

 

به انگشتانش نگاه کرد  و از بالای عینکش به من خیره شد.نمیدانم کداممان خیره تر بودیم.اما میدانم که من هم خیره شده بودم.چون کار دیگری نمیتوانستم انجام دهم.تکلیف چه بود؟وقت نمیشد دنبال خانه بگردم...باید رمانم را تمام میکردم...÷یش ناشر هم آبرویی نداشتم بارها مهلتم را تمدید کرده بود ...اما جسم که گرسنه باشد مغز توانایی چینش کلمات را ندارد.در حقیقت بعد از 9 روز این اولین بار بود که غذایی گرم میخوردم که حاوی گوشت بود.ناشر پرداخت پول را منوط به اتمام کتاب میدانست.گفتم:

-من باید روی کتابم کار میکردم...

-به خاطر خدا بس کنید!کتابم !کتابم!کدام کتاب؟من بعید میدانم حتی سواد درست حسابی داشته باشید...شما و دوستانتان در آپارتمان من هزار کثافتکاری در آوردید.اینجا را پاتوق حزب و حزب بازیتان کردید و نگویید که آن فاحشه ها خود به خود اینجا میآمدند.

-آنها دوستان منند...عضو تشکلی هستند که در دانشکده  تشکیل یافته...همکلاسی...

-به من نگویید...گوش من از این حرف ها پر است...اینجا محله ی بدنامی نیست...شما یک فاسق نیستید و من هم مدیره ی این خانه ی محبت نیستم!

-اما...

-از دستتان کلافه هستم...به جای اینکارها میتوانستید کمی کار کنید...شما جوانید ...اما تنبل و بی خاصیت...شما را بیرون میکنم این کاری است که باید انجام شود...و بداتنید این محبتی است که در حقتان میکنم...شاید تلنگری برای شما باشد تا بدانید تن پروری دشمن رفاه است.

 

بعد عینکش را بالا داد و رفت از اتاق صدا زد:

-برای مزد کارگر چقدر احتیاج است؟

 

اما نگاه من به قاشق ماسیده در خوراک ماسیده بود.این پیرزن میخواست مرا بد بخت کند...حتی حاضر نبود حرفهای مرا بشنود...که ناشر کار مرا خوب میخرد.که تا 3 روز دیگر تمام کار را تحویل میدهم و تمام اجاره ی معوقه را پرداخت میکنم و شاید برای قدر دانی بسته ی شکلاتی هم همراه اجاره تقدیم کنم.سزای چنین آدمی  چنین چیزی است:

مورد ضرب واقع شدن از ناحیه ی سر به وسیله ی کاسه ی متوسطی نیمه از خوراک گوشت و لوبیا سبز و سیب زمینی لهیده ...و به دست مستاجری که قصد خود کشی دارد.

بنابر این وقتی میگفت:

-خیال ندارید مبلغی را تعیین کنید؟میتوانید بیشتر بگویید هر چه بخواهید میدهم...این بخشش را دار....

 

از پشت به او نزدیک شدم و کاسه را روی سرش کوبیدم...طوری که فرصت اتمام جمله اش را نیافت...و بعد با شمعدان نقره ای که روی بوفه بود 9 بار به سرش کوبیدم از قابلمه کاسه ی غذایم را پر کردم و خوردم تا سیر باشم.

و بعد به اتاق خوابش رفتم پتوی کهنه ی سبز رنگی را برداشتم که احتمالا زمانی یادگار شوهر سگ پدرش بوده...شیر گاز را باز گذاشتم بی آنکه کبریتی بکشم...بعد سرم را روی اجاق گذاشتم انگار دامان مریم مقدس باشد از دامان بوی گاز میآمد و صاف به درون بینی ام نفوذ میکرد ...سرفه ام گرفت...اما چاره ای نبود پتو را روی سرم کشیدم تا خفه شوم....

اما بعد آنها رسیدند.آنها که صدای جیغی را شنیده بودند که من نشنیده بودم...و همان شنوندگان جیغ باعث و بانی حبس ابدی هستند که من میکشم.

+ نوشته شده در  شنبه 1 دی1386ساعت 13:50  توسط dreamer