|
پس من پشه ی خوشبختی هستم بدون آزادی پس از بیان!
|
در را باز کرد.کمی قدم زذ گلویش خشک بود زبان را به سقف دهان میچسبانید.من نمیدانستم اما حدس میزدم.
این طرف را نگاه کرد و من را دید...آن طرف را نگاه کرد و دید که دخترک مشغول تمرین است.همانطور که او را دید میزد گفت:
"او تر میزند به این فیلم!"
تر را جوری گفت که تمام و کمال مقصودش را فهمیدم... مقصودش تر زدن بود...همانطور که بیانش کرده بود .گفتم:
"آره...شاید...یعنی نمیدانم..."
"تو چی میدانی؟تو از بازی اش راضی هستی؟"
"من فقط سناریستم!به من مربوط نیست...من نقش را نوشتم و اوست که باید بازی کند. باید بازی کند...من میبایست مینوشتم...پس نوشتم...اوست که باید بازی کند..."
"بس میکنی یا تا صبح میخواهی همین را بگویی؟"
او به من بد نگاه کرد...نگاه مشت دار.یعنی با نگاهش یک مشت به من زد. به سرم.من هم با نگاهم گفتم یکی دیگر هم بزن!من کاری به این کار ها نداشتم... دخترک در تختخواب خوب بود.یعنی من اصلا نمیدانم که قضیه ی تختخواب در کار بوده یا نه؟
لا اقل اینکه برای من نه!و چون استعدادی ندارد پس اولین حدسها حتی از جانب من به سوی تخت خواب میرود...حالا با چه کسی؟نمیدانم !اما مطمئنا با کسی!
چون تختخواب محیطی است دو نفره...من میتوانم تهیه کننده را با او تصور کنم...البته نه در تختخواب...بلکه در حمام...اینکه چرا در حمام را نمیدانم...چون تصوراتم در این زمینه در دست هیچ کس نیست... حتی دست خودم.
اما کارگردان را میتوان با او در رختخواب تصور کرد....حتی میتوان تصور کرد که او دچار یک نوع دلزدگی بعد از تختخواب بازی شده...یا شاید فهمیده است که اگر یک نفر در تختخواب خوب است دلیلی نیست که حتما جلوی دوربین هم به همان خوبی باشد...یا شاید در هیچ کدام خوب نبوده که در اینصورت ما با آدم بخت برگشته ای سر و کار داریم.البته ما که نه!آنها!چون من با او نه تنها به تختخواب نرفتم بلکه حرف هم نزدم و علی رغم اینکه خود در فیلم نقشی کوچک اما کلیدی به عنوان دزدی که مردانگیش را از دست داده بازی میکنم...اما جتی یک صحنه ی مشترک هم با او ندارم.... و به نظرم تمام این فرایند فکری که با ورود کارگردان در ذهن من شکل گرفت...میخواهد مراوادار کند تا چیزهایی به سناریو اضافه کنم...
"چه چیزی را به سناریو اضافه کنی؟بلند بلند فکر نکن..."
"فکر نمیکردم..."
حواست هست؟
یک سناریو هیچ وقت دو بار ساخته نمی شه ...