تبليغاتX
پشه ی حراف
پس من پشه ی خوشبختی هستم بدون آزادی پس از بیان!
 

چوپان جوانی بود کوتاه قامت با چهره ای آفتاب سوخته،دستهایش پینه بسته  و خاک و خلی بودند.سوراخ های کلاه حصیری اش که با مهمان نوازی آفتاب را روی صورتش راه میدادند و او سعی میکرد آن سوراخ ها را فراموش کند.آفتاب خیلی سوزان نبود و گرمایش مطبوع...بزها حسابی چریده و گوشه ای لم داده بودند.

چوپان از بنه اش نی لبکی در آورد. سعی کرد بنوازد.نواختن نمیدانست.اما سعی اش را میکرد. به بالا خیره شد آسمان آبی بود عقابی چرخ میزد و خورشید اجازه نمیداد تا چشمهایش حسابی باز شود.کمی به عقاب خیره شد.نسیم ملایمی میوزید که بوی علف را در هوا پخش میکرد.سرش را روی بنه گذاشت و کلاهش را سایبان کرد.نی لبک را در دست گرفت و به آن خیره شد.به صدای بزها گوش میداد و چشمش گرم شد.

خواب میدید.که ماری دیده.در خواب میدانست که مار نشان پول است و خوشحال بود.خواب دید مار درون نی لبکش خزید.و بزها با چوب برایش میرقصند.صدای زنگوله هایشان در هوا پخش ایت و همه شان کباب میخورند.و چوپان با نی لبکش که مار هنوز در آن است مینوازد.و آنها میگویند  گوشت بز لذیذ است چه شیرش چه گوشتش.و چوپان میگوید گوشت انسان لذیذ تر است چه شیرش چه گوشتش.بعد میبیند یک پا ندارد و کباب روی آتش از پای خودش است صدای زنگوله ها زیاد میشود صدای بزها هم زیاد میشود...

چوپان با گلویی خشک از خواب میپرد .گله متفرق است همهمه ایست.دور برش را نگاه میکند تا گرگی چیزی ببیند.شاید دلیل ترس و افتراق گله اینست.اما خبری نیست .

 ناگهان صدایی غریب از جایی میرسد.دنبال صدا بین احشامش میگردد .باز هم صدا می آید سر بر میگرداند .صدا دور و ضعیف شده .آسمان را که چشم چری میکند میبیند بزش را عقاب برده.

سایه است، یک تکه ابر بزرگ روی خورشید است.کنارش با فاصله ای کم تکه ابری کوچک قرار دارد انگار والد و ولد باشند و آمده باشند تا از خورشید مسئله ای را بپرسند.چوپان نی لبک یادگار پدر مرحومش،کبلایی کلب علی  را به مشهدی عباسعلی میدهد.به جهت زیان.مشهدی عباس صاحب بز سیاه عقاب برده بود.مقرر میشود که دو روز هم حقوق نگیرد.

دیگر نزدیک غروب است.چوپان به سمت خانه اش میرود که از مسجد واقع در مرکز روستا تنها ۲ خانه فاصله دارد. فکر میکند نی لبک را به هر حال هیچ وقت نمینواخت.

 

+ نوشته شده در  جمعه 26 بهمن1386ساعت 20:38  توسط dreamer  | 

 

تا انتهای آسمان چقدر مانده ؟!
دو تکه ابر و مقداری غبار

 

+ نوشته شده در  جمعه 26 بهمن1386ساعت 20:17  توسط olice 

میخواستم روزی کاسه ی سر این پیرزن را کاسه ی غذای خود کنم.صاحبخانه ها به ندرت زن هستند و به ندرت پیر.زن نیستند چون زن ها کمتر به دنبال کسب و کار حساب کتاب دار هستند.زنها احساساتی هستند و احساسات حساب کتاب بر نمیدارد.و  پیر نیستند چون پیر ها کارهای مهم تری برای انجام دارند...مثل مردن و مثل قصه تعریف کردن.

اما این پیر فرتوت که جلوی من نشسته نه قصه تعریف میکند و نه قصد دارد بمیرد به علاوه یک زن است و این من را میرنجاند .او میخواهد بگوید من مهربانم که تو داری در کاسه ی من خوراک لوبیا و گوشت گاو میخوری.این کاسه سفید است.تویش به غیر از گوشت گاو و لوبیا سبز...مقادیری سیب زمینی لهیده و مقادیری آب برای رعایت اصل آبکی بودن غذای مسن تر هاست.

اما من این را محبت نمیدانم .محبت این نیست.یک بار دیگر انگشتانش را  نگاه کرد تا مطمئن شود تمیز هستند بعد رو به من گفت:

-کمی روغن ریتون نمیخواهید؟

و من فکر کردم که نه...من تنها مرگ تو را میخواهم.اما  این ها را نگفتم...بلکه گفتم خوشحال میشوم. و با اینکه خوشحال نشدم لبخند پهنی زدم.او با خستی که خاص خودش بود در قاشق چایخوری روغن چکاند بعدآن را روی غذای من ریخت و گفت:

- بیشتر نمیخواهید؟

-خیر...

-مهلت شما برای پرداخت اجاره تمام شده...

-و صبر شما...

-و صبر من...

-میدانم...من شما را درک میکنم...اما ازتان میخو...

-شما درک نمیکنید...من تصمیم به آوردن شخص جدیدی گرفته ام...

-به عنوان مستاجر؟

-نه به عنوان صاحبخانه....

-شوخی میکنید؟

-شمایید که جدی نمیگیرید...خوراکتان را بخورید...بهتان پول میدهم تا کارگری بگیرید...خرت و پرتهایتان را با کمک او به خیابان بیاورید.و الا خودم این کار را میکنم...

-اما فرصت من کافی نبود...

 

به انگشتانش نگاه کرد  و از بالای عینکش به من خیره شد.نمیدانم کداممان خیره تر بودیم.اما میدانم که من هم خیره شده بودم.چون کار دیگری نمیتوانستم انجام دهم.تکلیف چه بود؟وقت نمیشد دنبال خانه بگردم...باید رمانم را تمام میکردم...÷یش ناشر هم آبرویی نداشتم بارها مهلتم را تمدید کرده بود ...اما جسم که گرسنه باشد مغز توانایی چینش کلمات را ندارد.در حقیقت بعد از 9 روز این اولین بار بود که غذایی گرم میخوردم که حاوی گوشت بود.ناشر پرداخت پول را منوط به اتمام کتاب میدانست.گفتم:

-من باید روی کتابم کار میکردم...

-به خاطر خدا بس کنید!کتابم !کتابم!کدام کتاب؟من بعید میدانم حتی سواد درست حسابی داشته باشید...شما و دوستانتان در آپارتمان من هزار کثافتکاری در آوردید.اینجا را پاتوق حزب و حزب بازیتان کردید و نگویید که آن فاحشه ها خود به خود اینجا میآمدند.

-آنها دوستان منند...عضو تشکلی هستند که در دانشکده  تشکیل یافته...همکلاسی...

-به من نگویید...گوش من از این حرف ها پر است...اینجا محله ی بدنامی نیست...شما یک فاسق نیستید و من هم مدیره ی این خانه ی محبت نیستم!

-اما...

-از دستتان کلافه هستم...به جای اینکارها میتوانستید کمی کار کنید...شما جوانید ...اما تنبل و بی خاصیت...شما را بیرون میکنم این کاری است که باید انجام شود...و بداتنید این محبتی است که در حقتان میکنم...شاید تلنگری برای شما باشد تا بدانید تن پروری دشمن رفاه است.

 

بعد عینکش را بالا داد و رفت از اتاق صدا زد:

-برای مزد کارگر چقدر احتیاج است؟

 

اما نگاه من به قاشق ماسیده در خوراک ماسیده بود.این پیرزن میخواست مرا بد بخت کند...حتی حاضر نبود حرفهای مرا بشنود...که ناشر کار مرا خوب میخرد.که تا 3 روز دیگر تمام کار را تحویل میدهم و تمام اجاره ی معوقه را پرداخت میکنم و شاید برای قدر دانی بسته ی شکلاتی هم همراه اجاره تقدیم کنم.سزای چنین آدمی  چنین چیزی است:

مورد ضرب واقع شدن از ناحیه ی سر به وسیله ی کاسه ی متوسطی نیمه از خوراک گوشت و لوبیا سبز و سیب زمینی لهیده ...و به دست مستاجری که قصد خود کشی دارد.

بنابر این وقتی میگفت:

-خیال ندارید مبلغی را تعیین کنید؟میتوانید بیشتر بگویید هر چه بخواهید میدهم...این بخشش را دار....

 

از پشت به او نزدیک شدم و کاسه را روی سرش کوبیدم...طوری که فرصت اتمام جمله اش را نیافت...و بعد با شمعدان نقره ای که روی بوفه بود 9 بار به سرش کوبیدم از قابلمه کاسه ی غذایم را پر کردم و خوردم تا سیر باشم.

و بعد به اتاق خوابش رفتم پتوی کهنه ی سبز رنگی را برداشتم که احتمالا زمانی یادگار شوهر سگ پدرش بوده...شیر گاز را باز گذاشتم بی آنکه کبریتی بکشم...بعد سرم را روی اجاق گذاشتم انگار دامان مریم مقدس باشد از دامان بوی گاز میآمد و صاف به درون بینی ام نفوذ میکرد ...سرفه ام گرفت...اما چاره ای نبود پتو را روی سرم کشیدم تا خفه شوم....

اما بعد آنها رسیدند.آنها که صدای جیغی را شنیده بودند که من نشنیده بودم...و همان شنوندگان جیغ باعث و بانی حبس ابدی هستند که من میکشم.

+ نوشته شده در  شنبه 1 دی1386ساعت 13:50  توسط dreamer 

زندگی ام حالت انگشتی چروک داشت.استخوانی با شولایی پاره از پوست بر گرد.

خورشید غروب کرده... اینجا تنها نشسته ام.کسی نیست.صدایی نیست... حتی نوری هم نیست.الکتریسیته ای در سیم نیست.برقی نیست.

زندگی ام حالت انگشتم را دارد.

سالها که میگذرند....دندان ها میریزند.موها میریزند.جایش فکر میروید.چروکی میآید و غرور میرود.خمودگی میاید اما راستی و درستی هم میاید.

چه سود؟وقتی کسی نیست...برای خودم حرف میزنم.بوی نم گرفته ام.کی حمام رفتم؟ظهر چه خوردم؟گیتارم تنها یک سیم دارد زمانی خوب ساز میزذم برای کسانی که از در می آمدند و دوستم داشتند و بوی خوب میدادند...نه بوی نم....و من را در آغوش میگرفتند.

آغوشم خیلی وقت است گرفتنی نیست.گونه هایم که نابوسیدنی است.این تن انگار  حتی قبل از قبر و گور...پوسیدنی است.

فکر میکنم عزراییل چه شکل باید باشد و اگر 10 سال دیگر عمر کنم آنوقت در 82 سالگی چه شکل میشوم؟لکنتم در گفتار شاید تبدیل به گنگی ای شود . و شاید حالت چشمانم آن موقع حس نوع دوستی را در کسی بیدار کند...اگر کسی باشد.فکرهایم را برای که بگویم؟داستان ننوشتم.میخواستم.هیچ کار نکردم اما.گذاشتم رودخانه ی زندگی مرا تا اینجا تا دریای پوسیدگی بیاورد. و اگر بمیرم و بعد هیچ نباشد...حتی خودم چه؟

اهمیتی ندارد.اگر خودم هم نباشم.اگر قوت داشتم...چاقو را در قلبم فرو میکردم.

نه قوت دارم اما و نه جرات.جرات صدمه به خود و قوت فشار به تو.

برق میآید...تازه شمع ها را یافته بودم...

و زندگی ام همچنان انگشتی است.

+ نوشته شده در  جمعه 23 آذر1386ساعت 11:50  توسط dreamer 

 

صدایی حرف می زند که نمی تواند صدای کسی باشد مگر من ، چونکه کسی نیست جز من

آری من او را گم کرده ام و او مرا گم کرده ، از میدان چشم ، از میدان گوش

مگر ممکن است که چنین چیزی خواسته باشم ؟!

 

+ نوشته شده در  جمعه 23 آذر1386ساعت 11:49  توسط olice 

۲  هفته مانده بود به اول مهر.هنوز گرمای تابستان را میشد حس کرد.پیراهن ها از فرط گرما به بدن های خیس و عرقی میچسبیدند.

اما نه در صبح.صبح ها خنک است حتی در شهریور.اتوبوس دوده گرفته بود.راننده اش  چرتی بود.یا شاید قیافه اش اینطور مینمود.سبیل نازک اما پرپشتی داشت.مسافر پنجم سوار این اتوبوس صورتی رنگ شد تا به تجریش برود  نه اینکه بین راه پیاده شود.

گوشی ای در گوشش بود و وزوزی از آن بیرون میامد...به راننده گفت بلیت ندارد و راننده گفت پس بهتر است پیاده شود. اما نه او پیاده شد و نه راننده اعتراضی کرد.درخت ها بلندبلند بودند و برگهایشان که نسبت به بلندی آنها کوتاه کوتاه بودند...کمکمک میریختند و روز قبل کلی برگ از همه ی درختان تهران ریخته شده بود و بسیاری از آنها نیز له شده بودند.

مسافر پنجم که به بیرون نگاه میکرد سگی را سفید دید.کلاغی را سیاه یافت و گربه ای را ملوس.بعد صدای دستگاهش را قطع کرد.زمان پیاده شدن بود.

تاکسی گرفت تا دار آباد.  

از پارکی گذشت دارای نیمکت هایی.

مردی روی یک نیمکت خواب بود.پیر بود.موهایش ژولیده نبود اما لباس هایش پاره بودند. و کفشش پاره که نه افتضاح بود .۲ تا انگشت از پای راست نمایان بودند و کفش پای چپ تقریبا کف نداشت چون کف اش نیمبند در هوا ول مانده بود .کفشهایش را بالای سر او گذاشت و از کیف پولش ۶۳۰۰ تومان پول در آورد و در لنگه کفش پای راست گذاشت.و بعد رفت.

 

***

 

۲ هفته بعد که بر میگشت کفشهایش را پای مرد ندید.اما مرد که اینبار بیدار بود...وقتی او را دید گفت کفشی دارد که نمیخواهد.و میخواهد آن را به او بدهد.

کفشش را پس گرفت اما ۶۳۰۰ تومان را نه.

+ نوشته شده در  جمعه 9 آذر1386ساعت 19:13  توسط dreamer 

 

قبل از آنکه خبر گم شدنم را بدهم می گویم که هیچ نیازی به داستان و کلمات و خیال بافی نیست

همین زندگی برای همه کافیست ...

 

+ نوشته شده در  جمعه 9 آذر1386ساعت 19:12  توسط olice 

[از بین توده های ابر به آن دو نزدیک میشویم ] 

-تو حامله شدی؟

-گمونم

-قرار نبود!


-حالا که شده.

-از کجا معلوم مال من باشه؟

-خفه شو !ایکبیری حیوون!آشغال!

-هییییس!شوخی کردم...

-کثافت!

-خودمو میکشم...من بچه نمیخوام!

-بکش به درک...به درک...به درک هرزه!

[هق هق دختر]

-باور کن...اگه بمونم بچه رو میکشم...کودومو میخوای؟

-حیوون!عوضی!نفهم!بی احساس...ازت متنفرم...متنفرم!

-هیچ خوشم نمیاد از حرفات....

[دختر به سر و صورت پسر مشت میزند و چنگ میگیرد حسابی دیوانه شده]

-میکشمت! خودم میکشمت!

[پسر از زیر شلوارش- یا حتی زیر شلواری اش چون دقت نکردم! -یک دولول در میآورد و میگذارد زیر غبغبش]

-برو عقب کثیف نشی!

-چیکار میکنی....فک کردی داری چه غلطی میکنی؟

[بنگ.خون روی سر و صورت دختر نقش بسته.جنازهی مرد جوان هنوز ایستاده است...اما تقریبا سر ندارد تنها ادامه ی ستون فقراتش در بالاتر از گردن به پاره ای استخوان خرد و خمیر شده که رنگی متغیر بین زرد و قرمز دارد وصل شده.بارانی نوی من هم چند قطره خون را پذیراست]

***

 

[جنازه تفنگ را میاندازد دست در جیبش میکند و یک باد کنک در می آورد و آن را به دختر میدهد.دختر آن را باد میکندبه تدریج روی بادکنک خطوط چهره ی جوان پدیدار میشود...بادکنک شفاف است.تویش پر است از خون و داخل آن یک جنین سرخ شناور است!من میترسم!دختر پسر را نگاه میکند که حالا یک سر بادکنکی دارد. لبهای خونی اش که ناشی از تهوع و باد کردن توامان است میلیسد و جنین داخل سر/بادکنک قهقه میزند و من میترسم باز و اینبار همه شان  قهقهه میزنند و خون روی بارانی مرا تبدیل به سوسک کافکا میکند بی آنکه شب بخوابم و صبح بلند شوم....همه شان رامیخورم بی اینکه اینبار مثل سوسک کافکا متمدن باشم چون یک سوسک عصبی هستم و هیچ پیف پافی هم در کار نیست که دخلم را بیاورد! بعد از اینکه آخر از همه جنین را هم خوردم...شروع میکنم خرت و خرت دست خودم را خوردن...یا جویدن یادم نیست]

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 آبان1386ساعت 16:32  توسط dreamer 

 

مرد تنها ، برای یک بار می میرد !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 30 آبان1386ساعت 16:31  توسط olice 

صدای در آمد.

عزراییل در را باز کرد.جبرییل بود.

-آه تویی!

ـآه منم.

بسته ی شیرینی را روی میز گذاشت کنار گلدان.عزراییل در را بست داسش-یا همان وسیله ی مخوفش...اگر اسمش داس نیست-را برداشت.جبرییل گفت:

-این ها را از بی بی خریدم.خوشمزه اند.ناپلئونی...نمیدانم دوست داری یا نه...

-شخصا ناپلئون را دوست ندارم...خیلی طول کشید تا دستورش رسید...یعنی دستور مییامد که من مثلا در فلان جا حضور داشته باشمتا موعد مرگ برسد...اما حکم مرگش مرا چند هزار سال پیر کرد...شیرینی اش را نمیدانم اگر خوردنش به سختی ستاندن جانش باشد....

-سخت میگیری!

-...جانش باشد...یادم رفت چه میخواستم بگویم!پریدی وسط حرفم!

نگاهی به داسش انداخت ریختش دیده نمیشد.البته ردایش جوری بود که جبرییل سمت و سوی نگاهش را نمیفهمید.اما داشت به داسش نگاه میکرد.بعد باز به جعبه ی شیرینی نگاه کرد و سپس گفت:

-چای؟

-نه!

-قهوه؟

-نه!...من برای کار دیگری آمدم.

-پس این شیرینی؟

-این برای خودم است...میبرمش.

-از من پرسیدی دوست دارم یا نه!!!

- پرسیدم که پرسیدم!پرسیدن راجع به میل به خوردن شیرینی مالکیت آن را برای پرسش شونده  همراه میاورد؟

-سفسطه میکنی؟

-این سفسطه نیست!

-کاری که داشتی را بگو وگرنه منتظر دستور نمیمانم!داس در دستم است سر تو هم روی گردنت!

-گوز های شور!

عزراییل پروازی دور خانه کرد.داس در دست.اما جبرییل در وسط ایستاد.هر دو صبر کردند.هیچ کدام  برای چند ثانیه حرفی نزدند.

عاقبت جبرییل جعبه ی شیرینی اش را برداشت.به سمت در رفت در را با دست چپ باز کرد  زیر چارچوب آن ایستاد.گفت:

-دستور این است.جوانی پای کامپیوتر داستانی مینویسد.از کائنات به غایت میداند.آن داستان نباید منتشر شود.مامور عدم انتشار آن تویی.این چنین خواهد قادر مطلق.

همیشه راجع به قادر مطلق با همین لحن حرف میزد.

- با چه ترفندی....؟

-روسپی تویی! از رهگذر شیوه ی عشق بازی میپرسی؟کارش را بساز!

-روسپی تویی!!!لکاته !

اما دیر شد جبرییل رفته بود...همیشه همین طور بود.کار باید با فحاشی تمام میشد.حتی اگر شیرینی ای هم در میان میبود.

***

اما نویسنده ی جوان ناگهان ننوشت...در داستانش عزراییل را فرستاده بود تا نویسنده ای را بکشد.تصمیم گرفت یک کاسه انار بخورد.رفت از ظرف بلوری داخل یخچال یک کاسه انار برای خودش ریخت...قاشقی در آن انداخت و وقتی وارد اتاقش شد...عزراییل را بر جای خود دید.روی صندلی کامپیوتر خیره به عکس زنی در دسکتاپ که من هم خیلی دلم میخواهد بدانم کیست.چون از این زن ها دیگر نمیشود پیدا کرد. منظورم زنی است که دماغ و سایر چیزهای بدنش برای خودش باشد همانی باشد که از اول بوده و تا آخر هم همان بماند.شاید هم من اشتباه میکنم....اما این که آیا من اشتباه میکنم یا اشتباه مرا...مربوط به این داستان نیست...این داستانیست راجع به عزراییل ...یک نویسنده...و یک جبرییل...و شاید برخی چیزهای دیگر مثل کاسه ی انار و خدا.پس بقیه اش را بخوانید.

عزراییل از روی صندلی بلند شد و به جوان گفت:

-من مامور انتقال شما بین ۲ جهان هستم.

-و من هم مامور انتقال شما بین دو جهان نیستم!

عزراییل با خود گفت :"این پسر بیش از حد میداند!جبرییل راست میگفت!"

جوان بر صندلی زرد نشست-این صندلی جزو همان برخی چیزهای دیگر است که چند سطر پیش اشاره شد-و  قاشقی انار در دهان گذاشت...به عزراییل گفت:

-با آن داس مرا میکشی؟

-بله...

-اما فرش پر خون میشود...آن را تازه شسته ایم...میخواهی اینجا را و مخصوصا این فرش رابه گه بکشی؟شیلنگی چیزی نداری تا جلوی فوران خون از رگ را بگیرد؟

-در واقع دیگران علت مرگ شما را داس بنده نخواهند دانست...من با داس سرتان را جدا میکنم...اما در حقیقت شما بر اثر ایست قلبی میمیرید...من سر روحتان را از بدن روحتان جدا مینکم...اما جسم بر اثر ایست قلبی میمرد...گرفتید؟

-بله.یک جور هایی نمادین است!

-بله...زیبایی شناسی زیادی در آن به کار رفته...خود قادر مطلق...آنرا طرح ریزی کرده اند.

-من قادر نسبی ام میدانستی؟

-یک قادر نسبی بی مزه...

-بستگی دارد که به چه چیز بی مزه بگوییم....میتوانم انارم را تمام کنم...؟

-نه نمیتوانی!

-تو مامور مرگ بی قیدی هستی....من هم حقوقی دارم!!!

گفت:بی قیدم....و بی بند

و داس را با یک حرکت به روح جوان زد....سر روح از بدن روح جداشد.جسم ایست قلبی کرد.جسد جوان مثل مدفوع خارج شده از  راست روده که بر چینی سفید سرویس بهداشتی می افتد...به زمین افتاد.کاسه ی انار افتاد.انار ها روی زمین پخش شد.صندلی زرد نیز بر اثر شدت نیروی وارده بر گردن روح تکان شدیدی خورده و واژگون شده بود.فرش تا فردا به گه کشیده میشد چون جسد جوان روی انارها افتاده بود و رنگ قرمز آن پدر رنگ کرم فرش را در میاورد.عزراییل سر داس را تمیز کرد و روح جوان را با خود برد.جبرییل ناشیانه ناپلئونی های بیبی را میبلعید و دست و بالش را کثیف میکرد .قادر مطلق خشنود بود چون فرامینش اجرا شده بودند...و چاره ی دیگری برای کسی که فرامینش اجرا شده اند جز خشنودی نیست.قاشقی که سابق بر این در ظرف انار بود الان ۳ سانت ونیم با انگشت اشاره ی دست چپ جوان فاصله داشت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 آبان1386ساعت 14:13  توسط dreamer